
میدانم از این که به اسم صدایش بزنم عاصی میشود اما از قصد این کار را
میکنم!
گره بین ابروانش کورتر می شود و لبخند به لبانم هدیه میکند.
حرصی نامم را صدا میزند.
– نارین!
با خنده چند قدم فاصله را طی میکنم و در حالی که با «جانم» جوابش را میدهم،
خودم را در آغوشش جا میکنم.
جدی و محکم مثل همیشه میپرسد: مگه بهت نمیگم بزرگترت و با اسم صدا
نزن! من چی توئم دختر؟
کمی لپش را میکشم و او صورتش را عقب میدهد. عجب من با این مرد مغرو ِر
سن خورده، احساس دل انگیزی پیدا میکنم.
– تو جونمی، عشقمی، پادشاه زندگیمی، بابای نازنینمی!
توصیفاتم که تمام میشود لبانم به مقصد بوسه به لپهای چروکیدهاش میچسبد و
چقدر دوست دارم لبخند ریزش را موقع بوسیدن اما مغرورتر از این حرفاست که
اجازهی عمق گرفتن آن لبخند زیبا را بدهد.
کسی هم نداند من که میدانم پشت این چهرهی مغرورش چه دل بزرگ و مهربانی
دارد.
با دست کمی از خودش دورم میکند.
– بسه، بسه! کم خودت و لوس کن.
کمی فاصله میگیرم و با نگاه به گره کور بین ابروانش میپرسم: جگر من باز چرا
قهره؟