خلاصه کتاب:
در شب زمستانی، پسر جوانی با ذهنی مشوش از خانهی والدینش بیرون میزند. در مسیر بازگشت، صدای درگیری او را به سمت کوچهای تاریک میکشاند. مهاجمان با دیدن او فرار میکنند و تنها یک نفر زخمی باقی میماند. پسر او را به خانهاش میبرد و در آنجا متوجه میشود که آن فرد، دختریست که در لباس پسرانه، از چیزی یا کسی گریخته...
خلاصه کتاب:
پول همه چیز نیست. من این کار را برای دل خودم انجام میدهم—برای هیجان، برای فرار از یکنواختی خستهکنندهی زندگی. برای هدفی که پشت این کار نهفته است. کار من پرده برداشتن از چهرهی کسانی است که با نام و نفوذشان هر کاری دلشان بخواهد انجام میدهند و هیچکس جرأت مقابله با آنها را ندارد. من این مسیر را انتخاب کردهام، چون به افشاگری معتاد شدهام، چون تنها راه آرامشم این است که مردم حقیقت را ببینند، حتی اگر هزینهاش زندگی من باشد.
خلاصه کتاب:
او از تمام اجزای زندگیاش جدا افتاده؛ نه عشق میشناسد، نه علاقه، نه تعلق. با وجود این بیگانگی درونی، هر صبح را با تردید و هر شب را با حس شکست پشت سر میگذارد.
خلاصه کتاب:
رنج ناشی از رسوایی همسر، پدر بیتا را از درون فرسود و بیماریای که او را در بر گرفت، پایان غمانگیزی برایش رقم زد. پس از مرگ او، چیزی جز بدهیهای سنگین برای فرزندانش باقی نماند. رضا، فرزند بزرگ، بیدرنگ مسئولیت را پذیرفت و با ادارهی کارگاه پدر، تلاش کرد بدهیها را تسویه کند. بیتا نیز نمیخواست یک تماشاگر منفعل باشد. او از برادرش خواست اجازه دهد وارد میدان شود و کنار او بجنگد. اما آیا این تصمیم، آنها را به مسیری تازه و ناشناخته خواهد کشاند؟
خلاصه کتاب:
قلبی بیصدا اما پر از احساس در میان هیاهوی جهان، پسری زندگی میکند که هیچگاه سخنی بر زبان نرانده، اما قلبش پر از حرفهایی است که میخواهند شنیده شوند. عشق در مسیرش قرار میگیرد، اما آیا احساس بدون کلام میتواند دوام بیاورد؟
خلاصه کتاب:
من آرمینا هستم. وقتی برای آرمین اتفاقی افتاد، مجبور شدم جای او را بگیرم. نقش او را بازی کردم، در زندگیاش قدم گذاشتم، اما هیچچیز همانطور که انتظارش را داشتم نبود. حالا، بعد از همهی این ماجراها، پایانی در انتظارم است که حتی در رویاهایم هم نمیدیدم...
خلاصه کتاب:
آخرین لحظات قبل از خروج همیشه مهم بودند. موهای خرماییرنگش را بالا پیچید، شال آبی را روی سر گذاشت و لحظهای در آینهی قدیمی مادرش مکث کرد؛ در آن نگاه، داستانی از گذشته و آینده نهفته بود.
خلاصه کتاب:
گوهر، پس از سالها زندگی مشترک، همسرش را از دست میدهد و در فضای مجازی با شاهرخ آشنا میشود. احساسات آسیبدیدهاش باعث میشود بیمحابا به او اعتماد کند. اما وقتی شاهرخ به دختر گوهر علاقهمند میشود، گوهر با پیامدهای تصمیمات احساسیاش روبهرو میشود.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " پارسی بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.