خلاصه کتاب:
آن چشمان کهربایی، با آرامشی که درونشان موج میزد، چیزی در دل مرد بیدار کرد که سالها خاموش مانده بود. او که در گذشتههای تاریک زندگی کرده بود، حالا در برابر این دختر، احساس روشنی میکرد. آرزو داشت که بتواند با صداقت و پاکی، به او نزدیک شود. شاید این دختر، آغاز فصل تازهای در زندگیاش باشد.
خلاصه کتاب:
دستهای امیرارسلان، رئیس مغرور گروه آلفا، بار دیگر به سمت ماهگل دراز میشود؛ اما این بار، ماهگل بیهیچ واکنشی، در سکوتی سنگین باقی میماند. تقابل میان غرور مردانهی ارسلان و مقاومت درونی ماهگل، صحنهای از کشمکشهای روانی را رقم میزند. او با لحنی سرد در گوش ماهگل زمزمه میکند، اما ماهگل با تمام توان، تلاش میکند از این موقعیت خارج شود. این برخورد، آغازگر جدالیست که نهتنها رابطهی آنها را دگرگون میکند، بلکه پرده از شخصیتهای پنهانشان نیز برمیدارد.
خلاصه کتاب:
در شب زمستانی، پسر جوانی با ذهنی مشوش از خانهی والدینش بیرون میزند. در مسیر بازگشت، صدای درگیری او را به سمت کوچهای تاریک میکشاند. مهاجمان با دیدن او فرار میکنند و تنها یک نفر زخمی باقی میماند. پسر او را به خانهاش میبرد و در آنجا متوجه میشود که آن فرد، دختریست که در لباس پسرانه، از چیزی یا کسی گریخته...
خلاصه کتاب:
گوهر، پس از سالها زندگی مشترک، همسرش را از دست میدهد و در فضای مجازی با شاهرخ آشنا میشود. احساسات آسیبدیدهاش باعث میشود بیمحابا به او اعتماد کند. اما وقتی شاهرخ به دختر گوهر علاقهمند میشود، گوهر با پیامدهای تصمیمات احساسیاش روبهرو میشود.
خلاصه کتاب:
سایه همیشه از دنیای اطرافش فاصله میگرفت—یک دختر بیستساله که ترجیح میداد در سکوت زندگی کند و از پیچیدگیهای روابط دور بماند. اما یک آشنایی تصادفی در تلگرام، همه چیز را تغییر داد. مردی به نام آراز وارد زندگیاش شد، و سایه بدون اینکه بداند این رابطه تا کجا پیش خواهد رفت، اعتماد کرد و جلو رفت. اما خیلی زود متوجه شد که برخی مسیرها، برخلاف انتظار، ساده و بیدردسر نیستند…
خلاصه کتاب:
همتا، دختر بیریا، همسر مردی میشود به نام حسام که با مشکلات رفتاری و روانی دستبهگریبان است، اما در شب اول عروسی، رویدادی غیرعادی اتفاق میافتد که...
خلاصه کتاب:
نگاهت باعث شد بیاختیار به سمتت کشیده شوم، اما آغوشت آنطور که فکر میکردم گرم نبود. در لحظههایی که نمیدانستم چه میخواهم، گم شدم. هر قدمی که برداشتم، بیشتر درگیرت شدم. و در نهایت، آغوشت مرا گرفت، اما نه با عشق، بلکه با تلخی. نمیدانم چرا به کسی مثل تو دل بستم…
خلاصه کتاب:
در پسِ رویاهای حوا، واقعیتی سخت نهفته بود—رویای ثروت با ازدواج، که با ورود مردی از گذشتهاش، دوباره چرخهای زندگیاش را به گردابی از تنش و افشاگری کشاند.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " پارسی بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.