
چرخید به طرف دختر و قبل از آن که چیزی بگوید ،
شنید :
روز خوبی داشته باشی !
سر تکان داد ، روز خوبی که قطعاً نمی توانست داشته باشد اما اگر از این در بیرون می رفت ، مطمئنا که مابقی روزش ، قابل تحمل تر میشد.
به خانه که رسید ، چهل دقیقه پیاده روی کرده بود ، آن هم با سرعتی که به نفس نفس زدن انداخته بودش با آنکه توی مسیر ، چندین خط اتوبوس و تراموا سر راهش داشت اما ترجیحش آن بود که با قدم زدن ، کمی خودش را سبک کند با رسیدن به خانه هم مستقیم به حمام رفته بود و بعد از گرفتن یک دوش طولانی ، نوشیدن
دو ماگ بزرگ قهوه و خوردن مسکنی که نسیم برایش آورده بود ، روی تخت دراز کشیده و حالا ، تمام اتفاقات را بدون کم وکاست ، توی سرش داشت